کسی دشمن من نیست منم دشمن خویش
ای وای من و دست منو دامن خویش ...

می خورد صوفی غم فردا و ما می میخوریم
مرد امروزیم ما را با غم فردا چه کار...

بی گمان پیشانی تو بلند ترین بخت زندگیست ...
اری تو هم یک پدیده ای
تو یک خدای تازه به دوران رسیده ای...

تا جای دهم پای تو را در گلیم کوچک خویش
ببین پای مرا به کجاها کشیده ای ...

انرا که جای نیست همه شهر جای اوست
درویش هر کجا که شب اید سرای اوست ...

مرا این سکوت سنگین بارها به یاد تو انداخته است
باز خاطرات تو را ورق زدن شاید حضور تو راباز یابد
من همیشه انتظارم ...

تمام مهربانان را زخود نا مهربان کردم
به امیدی که سازم مهربان نامهربانی را...

شمع بزم دوستانم زنده ام از سوختن
در ورای روشنی بینم فنای خویش را...

یاد باد انکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد...
![]()
مرا همین بس که پنجره ای بگشایم
رو بربی کرانگی...
انجا که انسان انسان است
و درخت درخت...

بنگر به چرخ زمانه که کمر شکن است
مناز به رنگ لباست که اخرش کفن است...

زهر است عطای خلق هر چند دوا باشد
حاجت ز که می خواهی جایی که خدا باشد...

حضرت عشق بفرما که دلم خانه ی توست
سر عقل امده هر بنده که دیوانه ی توست...

کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را...

هیچ دلسوزی نداند چاره ی کار مرا
شمع بگریزد اگر بیند شب تار مرا...

به خانه اش روم و این کنم بهانه ی خویش
که مست بودم وکردم خیال خانه ی خویش...
![]()
ز دستم بر نمی خیزد که بی یاد تو بنشینم
ز جز رویت نمی خواهم که روی دیگری بینم...

ما رند و خرابات و دیوانه و مستیم
پوشیده نماند همینیم که هستیم...

دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی توبود
تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود...

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
یا ز جانان یا زجان بایست دل برداشتن...

گر شبی مست به اغوش من افتی
انقدر بر لبت بوسه زنم کز نفس افتی...
شب خوابید واز گریه بیدارم هنوز
گر چه رفتی از برم مشتاق دیدارم هنوز...

انرا كه به زلف تودل اويخته باشد
گر ملك جهانش رود از دست غمي نيست...

ان سروران که تاج سر خلق بوده اند
اکنون نظاره کن که همه خاک پا شدند ...

ان روز که کار همه می ساخت خداوند
ما دیر رسیدیم و به جایی نرسیدیم...

اتش دوزخ ز ما تر دامنان رنگی نداشت
انچه ما را سوخت انجا . خجلت تقصیر بود...

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
منو ساقی به هم سازیم وبنیادش بر اندازیم...

امد اما در نگاهش ان نوازشها نبود
چشم خواب الوده اش را مستی رویا نبود...

گوئیا عزم ندارد که شود صبح امشب
یا دراید ز در ان شمع شب افروز امشب ...

اگهی.سنگین دلان را نیست از اطوار خویش
کی کسی افتد به فکر وضع نا هموار خویش...
دیشب درامد ان بت مه روی شب نقاب
بر مه کشید چنبر و در شب فکند تاب...

اندم که با تو باشم یکسال هست روزی
واندم که بی تو باشم یک روز هست سالی...

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب
تا روز نخفتیم من و شمع جگر تاب
درپاش فکندم سر شوریده از انروی
کو بود که می سوخت دلش بر من اصحاب ...

اه اگر مستی نمودی هر حرامی چون شراب
ان زمان معلوم می شد در جهان هشیار کیست...

ای ترک اتش رخ بیار ان اب اتش فام را
وین جامه ی نیلی زمن بستان و در ده جام را...
