با آرزوی بهترین ها برای نازنین یار عزیزم
یا رب! چه فرخ طالعند آنانکه در بازار عشق
دردی خریدند و غم دنیای درون بفروختند
آنانکه شمع آرزو در در بزم عشق افروختند
از تلخی جان کندنم از عاشقی واسوختند

نمی دونم وقتی لحظه آخر دیدار خواستم که تو چشم های
مهربونت نگاه کنم ،بی اراده یاد شب
آغاز قصه من و تو افتادم و به خودم گفتم :
مگه گناه من چی بود که از تو خوشم اومد و حالا امروز عاشقت شدم ؟
مگه گناه من چی بود که می خوای بری ؟
مگه قرار ما موندن کنار هم تا آخر این دنیا نبود ؟
مگه گناه من برای تو عشقم نبود ؟
آره ، تنهاترین گناه من صداقته ، حماقته .
آره گناه من ، دوست داشتنته
